سفر بی انتها

پا به سفر نهاده ام ،منی که از هزاران

راهوار  وا مانده ام

عجب عبث خیالی

همواره همرهم است،

که پشت به تو کرده ام .

خدا می داند ،اگر تمامی لحظه های

ناشکیبایی را طی کنم

باز سر خطم

اولین پله صبر.

هزاران فرسنگ کوه ؛خروارها برف

حسرت خورند این نکته را.

از من کنند پنهان تصویر روی تو را

ولی از پشت تمام سدها

نگاه نازنین تو همچنان زیباترین

نقش خیالم را رج می زند.ناراحت

/ 6 نظر / 7 بازدید
سالار

سلام و درود به تو دوست عزیز هیچ فکر میکردی به این زودی سایتت بازدید کننده داشته باشه ولی من اومدم و دلم می خواد دوستامم بیان اگر لطف کنی لینک منو تو سایتت بزاری بهت قول میدم زود لینکتو به سایتم اضافه کنم حالا اگر لطف کنی ممنون میشم http://linkche.persianblog.ir تبادل لینک عزیز جان منتظرم

سالار

پرنیا جان دوباره نگم ها حتما این کارو انجام بده ok

بابک

نمیدونم چی بگم بهخدا منم موندم با کارات منم خستم چقدر واسه تو فکر کنم واسه خودم کر کنم بابا خبر مگمو بیارن راهت هموار شه ولی میدونی با این ادم نمیشه جونش به پول بستس تو چه ارزشی دای پولت مهمه اضافه کارت و.... قبلا گفتن گوش نکردی خانوادت برات کاری نمیکنن میخواستن بکنن نمینداختنت تو چاه خودت محکم باش

پرنیا

قول ندادی؟ نگفتی پشتتم؟ نگفتی همه جوری باهاتم؟ نگفتی تنهات نمیگذارم؟ چی شد؟ خیلی زود نیست برای کم آوردن؟[قهر]

پرنیا

قول ندادی؟ نگفتی پشتتم؟ نگفتی همه جوری باهاتم؟ نگفتی تنهات نمیگذارم؟ چی شد؟ خیلی زود نیست برای کم آوردن؟[قهر]