دیگه یلدا رو دوست ندارم

تو سال ٨۵ آمدم نوشتم :

(پارسال با همۀ دعواهات بازم کنارم بودی،

 یادته چه راحت دور از هر هیاهویی کنار هم نشستیم؟

یادته برای دیدنت تو این شبها چقدر ازت حرف شنیدم فقط چون می خواستم پیشت باشم؟

بسی گفتند :دل از عشق برگیر!که نیرنگ است و افسون است و جادوست!

 ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است آما نوشداروست!!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،تن را در جدایی می گدازد،

از آن شادم که در هنگامۀ درد،غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد:مرا مهر تو در دل جاودانیست،

وگر عمرم به ناکامی سرآید ،تو را دارم که مرگم زندگانیست.)

٣سال گذشت دقیقا یلدای سال ٨۴ بود که من و تو تنها پیش هم بودیم و

یلدا رو با هم گذراندیم سالها گذشت و دیگه هیچ

خیلی ناراحتم کاش میشد بازم یک یلدای دیگه رو فقط من  باشم و تو

عزیزم یادت باشه هر اتفاقی بیفته و من هر جا باشم تو تنها عزیز قلب منی

یلدات مبارک

/ 2 نظر / 7 بازدید
پرنیا

دیگه اینقدر ارزش ندارم که بیای و وبمو اینجا بخونی؟[ناراحت][قهر]

پرنیا

دیگه اینقدر ارزش ندارم که بیای و وبمو اینجا بخونی؟[ناراحت][قهر]