می روم تا دور از تو با دنيای خود               خلوت کنم آخر من بايد به اين بيگانگی                عادت کنم ديگه دست ما نيست ، سرنوشت لعنتی ،آن وقت که می نوشتی چرا بخت من را اينطوری نوشتی؟چرا وقتی ديوونه يکی هستی بايد تصميم بگيری بیخيالش بشی؟چرا بايد در اوج دوست داشتن بی تفاوتی رو تو رفتارش،کارهاش، نگاهش ببينی؟چرا بايد ببينی همه فکرش جای ديگه است؟خدايا کمکش کن ،بگذار به هرچی دوست داره برسه ،مگه نه اينکه ميگم دوست دارم پس برو،هرجا تو خوش باشی منم بايد از خوشيت شاد باشم ، خدايا بهم شهامت بده که يه کوله بار پر از عشق و دعا برای خوشبختی بدرقه راهش کنم ،کمکش کن خودش و راهش رو پيدا کنه    

/ 0 نظر / 3 بازدید