<شرایط - شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸۸/٥/۸
شرایط

از اینکه این روزها گهگاه و چه بسا غالباً به خشم می آیی؛ابداً دلگیر و آزرده نیستم .

از اینکه به من قول میدهی ولی به چند روز و حتی چند ساعت نرسیده فراموش می کنی ؛ از اینکه برای حرف زدن ساده با تلفنت باید همیشه و همیشه التماس کنم که تلت رو خاموش نکنی خسته نشدم .

من خوب می دانم که تو سخت ترین روزها و سالهای زندگی ات را می گذرانی ؛حال آنکه هیچ یک از روزها و سالهای گذشته نیز به گفته خودت چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و تحمل کردنی نبوده است که با یادآوری آنها این سنگ سنگین غصه را از دلت برداری و نفسی به آسودگی بکشی....

اما واقعا فکر می کنی تا به کی برای یک دوستی ساده و یک روشن بودن تلفن باید التماس کرد؟

صبوری تو و مهربانی توست که شرایط سخت من را برایم تحمل پذیر کرده است

و حال ؛از تو که خودت معنای درد و سختی رو می دانی انتظار دارم که مرا بیشتر درک کنی

تورو خدا باشه؟

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]