<درسی از نامردی و بی وفايی - شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸٦/۳/٢٥
درسی از نامردی و بی وفايی

تودرس من بودی که باید می آموختم ، درسی از نامردی و بی وفایی

چه راحت به بهانهُ خرابی تلفنت به برنامه نامعلوم جدیدت رسیدی و چه راحت التماس ها و غرور قلبی که مفت به تو باخته را زیر پا گذاشتی و فقط به خودت فکر کردی!!!! جالب نیست وقتی بعد از نبودنت در تمام روز تا نیمهُ شب اشغالی و در جواب من می گویی که داشتم به یک نفر آدرس می دادم؟ آدرس چی؟آدرس قلبت؟؟؟یا آدرس جایی که تمام روز با او بودی!!!!!

نه هر چه می اندیشم چیزی بیشتر از این برای از دست دادن ندارم،مگه نه اینکه بهم گفتی می خواهی امتحان بده ،می خواهی امتحان نده،باشـــــــــه حق با تو ، امتحان برای چی؟درس برای چی؟حتی زندگی برای چی؟وقتی که امیدی وجود ندارد و حتی بیش از این قلبی برای ضرب دیدن !!!!! راستی آسیب و لطمه من ضرورتی برای نمایش تو داشته است؟؟!!!!

آیا وقتی تو به سختی میکوشی بهترین آنچه را که می توانی داشته باشی

اشکهایی که می بارند در زمانی که هیچکس نمی داند مهم نیست؟

دیگه خسته شدم ، باور کن کم آوردم ،درد هم حدی دارد ،تحمل هم همینطور،کــــــــــــاش اسیرم نکرده بودی ،آنوقت قبل از اینکه خیلی چیزها اتفاق بیفته می رفتم ،کاش حتی الان راهی برای رفتن مانده بودتو تمام پلهای پشت سرم را خراب کردی آخرین امیدم این بود که دستم را بگیری و تا آخر راه همراهم باشی ،نه اینکه این وسط  رهام کنی و آسوده و بی خیال ،فارغ از هرگونه معرفت به خودت و خوشی هات بیندیشی !!!!!!!!!!پس من چی؟ زندگی که به تو باختم چی؟

چه راحت زنده زنده دفنم می کنی

تو که نه شهامت نجات دادنم راداری و نه معرفتش را ، پس حداقل برام دعا کن ، فقط دعا کن که حودم شهامتش را پیدا کنم

اخرین جمله ام هم  اینه که : خودت میدونی که چقدر دوست دارم ،پس چرا؟

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]