<شب یلدا - شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸٥/٩/۳٠
شب یلدا

پارسال با همۀ دعواهات بازم کنارم بودی،

 یادته چه راحت دور از هر هیاهویی کنار هم نشستیم؟

یادته برای دیدنت تو این شبها چقدر ازت حرف شنیدم فقط چون می خواستم پیشت باشم؟

بسی گفتند :دل از عشق برگیر!که نیرنگ است و افسون است و جادوست!

 ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است آما نوشداروست!!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،تن را در جدایی می گدازد،

از آن شادم که در هنگامۀ درد،غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد:مرا مهر تو در دل جاودانیست،

وگر عمرم به ناکامی سرآید ،تو را دارم که مرگم زندگانیست.

دلم در تنگنای این قفس تنهایی که برام درست کردی داره میمیره

ولی باور کن من نمرده ام هنوز! باور نمی کنی نه؟بیدار شو

چه رفته است بر تو ،بر ما؟چرا چنین شده ای؟

بر آستان شعرم که نمی نشینی ،لااقل یادت باشد این ها را که می خوانی

به تیک تاک روزهای رفته گوش بسپاری ،

آزارم نداده ای،فقط در انتظارم گذاشته ای،

میشه برگردی و این انتظار را تمام کنی و برای همیشه با من گام برداری؟

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]