<شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸۸/٩/۳٠
بازم یلدا

وای بازم امشب شب یلداست

همیشه یاد اون شبی میفتم که به زور اومدم پیشت خونتون  موندم

یادته چقدر باهام دعوا کردی که من از این چیزا خوشم نمیاد و

اصلا دوست ندارم این مسخره بازی ها رو

یادته چقدر التماس کردم تا به من اجازه دادی بیام پیشت

الان چی ؟ بازم می تونی به اون اینها را بگی؟

یا برعکس خوشت اومده ؟؟خیلی دلم گرفته

اصلا دوست نداشتم بازم شب یلدا بشه؛

 طولانی ترین شب سال رو باید بدون تو بگذرونم و تو با اون گریهگریه

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
و چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
گریه

پرنیا

۱۳۸۸/٩/٢٢
شوخی کاغذی

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی _ کاغذی ماست بخند

آدمک خوار نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

مثل تو تنهاست بخنددل شکسته

 

 

پرنیا

۱۳۸۸/٩/۱٦
 

I'M MISSING YOU

!why can't I speak when I have so much to tell

!Why can't I write when I have so much in mind
!Why can't I sing when there's music in my heart
!Why can't I dance when there's rythm in the air
Too many words left unspoken
Too many things left undone
Why can't it be and why can't 
!For all I know this pain deep inside
Took the gladness from my heart
Is this the pain of missing you
Is this the reason behind it all
 Hear the agony of my heart
Longing for you and for your touch
Feeling your lips, feeling your face
Missing your kisses and warm embrace
When will the waiting ever be over
For as long as were apart I can never be whole
Oh! My Dearest Love
I just want you to know 
That my heart is aching because
"I'M MISSING YOU!"
پرنیا

۱۳۸۸/٩/۱۱
قبل از این که فرصت را از دست بدهی احساست را بیان کن

پسر جوانی پس از مدت‌ها از منزل خارج شد. بیماری روحیه او را مکدر کرده بود و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود، از کنار چند فروشگاه گذشت. ویترین یک فروشگاه بزرگ او را جلب کرد و وارد شد.
در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود، چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود. دختری بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت. لبخند آن دختر به نظرش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود.
دختر نگاهی به او کرد و پرسید می‌تونم کمکتون کنم.
در یک نگاه در وجودش علاقه‌ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس‌العملی از خود نشان نداد فقط گفت من یک لوح موسیقی می‌خوام. یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد. دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت: میل دارید این را برایتان کادو کنم و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادوپیچ شده را به پسر داد.
پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می‌رفت و یک لوح می‌خرید و دختر نیز لوح را کادو می‌کرد و به او می‌داد. پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست.
مادرش که متوجه تغییر رفتار پسر شده بود، علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد ولی پسر هر بار که می‌خواست با او صحبت کند نمی‌توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می‌شد.
بیماری جوان کم‌کم شدیدتر می‌شد و او نمی‌توانست علاقه‌اش را به دختر ابراز کند.
یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذی نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد و روز بعد دیگر  به فروشگاه نرفت. چند روز گذشت و دختر از نیامدن جوان تعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت. مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت: "تو دیر تماس گرفتی، پسر من دو روز پیش از دنیا رفت". دختر بسیار متأثر شد و از مادر نشانی‌اش را پرسید تا او را ببیند. وقتی به منزل پسر رسید، از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند. در اتاق پسر انبوهی از لوح‌های موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود.
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که روی آن نوشته بود: "تو پسر مؤدب و باشخصیتی هستی اگر مایل باشی می‌توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم". یادداشت از طرف دختر جوان بود. مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت.
 
قبل از این که فرصت را از دست بدهی احساست را بیان کن
 

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]