<شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸۸/٥/۱٥
کاش همیشه اینگونه باشیم


 دو دوست از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنان از سر خشم به صورت دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی به او بگوید روی شنهای بیابان نوشت ، امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد .
آن دو به راه خود ادامه دادند تا به آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند که قدری آنجا بمانند و کنار  برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از اینکه از غرق شدن نجات یافت روی صخره ای این جمله را حک کرد : امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : بعد از اینکه من با سیلی تو را آزردم ، تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دوست لبخندی زد و گفت : وقتی کسی ما را آزرده کرد خاطره اش را  باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آنرا پاک کنند ولی وقتی محبتی در حق ما می شود باید آنرا روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد .

پرنیا

۱۳۸۸/٥/۸
شرایط

از اینکه این روزها گهگاه و چه بسا غالباً به خشم می آیی؛ابداً دلگیر و آزرده نیستم .

از اینکه به من قول میدهی ولی به چند روز و حتی چند ساعت نرسیده فراموش می کنی ؛ از اینکه برای حرف زدن ساده با تلفنت باید همیشه و همیشه التماس کنم که تلت رو خاموش نکنی خسته نشدم .

من خوب می دانم که تو سخت ترین روزها و سالهای زندگی ات را می گذرانی ؛حال آنکه هیچ یک از روزها و سالهای گذشته نیز به گفته خودت چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و تحمل کردنی نبوده است که با یادآوری آنها این سنگ سنگین غصه را از دلت برداری و نفسی به آسودگی بکشی....

اما واقعا فکر می کنی تا به کی برای یک دوستی ساده و یک روشن بودن تلفن باید التماس کرد؟

صبوری تو و مهربانی توست که شرایط سخت من را برایم تحمل پذیر کرده است

و حال ؛از تو که خودت معنای درد و سختی رو می دانی انتظار دارم که مرا بیشتر درک کنی

تورو خدا باشه؟

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]