<شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸٥/٧/۳
تعادل دنيا

تعادل دنیا گاهی به مویی بند است،

 حفره ای در من است که رویاهای من را می بلعد

من کجا بودم؟با خود چه کردم؟انگار آرزوهایت خیلی بلند بوده و دست های من خیلی کوتاه

انگار که تو نردبان خواسته بودی ولی من فقط یک صندلی بودم

با این همه

فراموشم نکن وقتی که بر صندلی فرسوده ات می نشینی و به ماه فکر می کنی

یک عمر من رو دنبالت کشوندی که اینطوری به خاکسترم بنشانی؟؟؟دفتردلم و احساسم رو

عشقم رو تقدیمت کردی ولی افسوس تو حتی یک سطر هم از این دفتر نخواندی!!!!!!!

تو جواب عشقمو چی دادی؟خیانت ؟؟

 عشق حماقته ،یک تله خیلی قدرتمند ،رسم و رسوم جالبی داره اگه به یه نفر توجه کنی

 ولت می کنه دلت رو میشکنه و میره ولی اگه بهش خیانت کنی بهت توجه می کنه

 خیلی خنده داره

 نه؟؟ نه ؟؟؟تو که بهتر می دونی اینها رو،این کاری بود که تو با من کردی

ولی من ریختم تو خودم و در خودم آرام شکستم،

نمی دانم واقعا خدایی هست؟!!!!

تو چطور میتونی رو آبروی من و دل شکسته ام خونه بسازی ؟

تو با من چه کار کردی؟ می فهمی؟؟

به خدا آرزوهای من زیاد نبود ،

پاک بودن سخته؟آدم بودن مشکله؟

اصلا حتی سعی نکردی شرایطم رو درک کنی ،من چیززیادی می خواستم؟

من عشقم رو ،احساسم رو ،حتی آبروم و غرورم رو زیر پات گذاشتم و اما تو ...............

آری تعادل دنیا گاهی به مویی وصل است ولی میدونی، دیکه اون مو در حال پاره شدن

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]