<شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸٥/٢/٢٠
گلايه
آنچه از آن گفتگوی دور
آن گلايه های گهگاه.....
در خاطره اين خانهُ خاموش ديروز و هنوز باقیست
همان جمله سادهُ نمی خواهم ببينمت
در ميان آوار آن همه کلمه بود
حالا نمی شداين بار هم
بعد از تحمل بسياری بهانه های من
بيايی و بی واژه برگردی!
حالا هر بار پس از مرور آن همه طعنه
آنقدر آرام گريه می کنم
که اين ترانه های بی تو هم
صدايم را نشنوند
آنقدر آرام که هيچ کس لبخند تمسخر آميزش
را نثارم نکند
اما تو نگو،
که طنين هق هق تنهای ام را نمی شنوی!!!!!!

 

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]