<شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸٤/٧/۱٩
فاصله
ببين دارم گريه می کنم
برای فاصله هايی که آمدند و   
                       بی هيچ سلامی و سوالی....
ميان سادگی هامان نشستند    
                      برای ابرهای پر بارانی که آمدند و 
 تا بی نهايت علاقه مان سايه انداختند
نگران نباش
به هيچ جای اين آسمان ساده و صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلکهای خسته و خاموش من
برای بی قراری نيامدنت ببارد
حالا ديگر عابران خواب گرد هم    
اندازه علاقه را می دانند
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتيم،چرا برنگشتيم؟
در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو جا مانديم
به همين زودی يادمان رفت؟    
 چگونه فراموش کرديم؟!!!!!!
پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]