<شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸٤/۱٠/٢۸
دلتنگی

جيگريم رفته مشهد،

منم الان از دلتنگی اين شکلی ام  

به يک نتيجه رسيدم :هرچی بخواد بشه ميشه پس .....

 

پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٩
 
می روم تا دور از تو با دنيای خود
              خلوت کنم
آخر من بايد به اين بيگانگی
               عادت کنم
ديگه دست ما نيست ، سرنوشت لعنتی ،آن وقت که می نوشتی چرا بخت من را اينطوری نوشتی؟چرا وقتی ديوونه يکی هستی بايد تصميم بگيری بیخيالش بشی؟چرا بايد در اوج دوست داشتن بی تفاوتی رو تو رفتارش،کارهاش، نگاهش ببينی؟چرا بايد ببينی همه فکرش جای ديگه است؟خدايا کمکش کن ،بگذار به هرچی دوست داره برسه ،مگه نه اينکه ميگم دوست دارم پس برو،هرجا تو خوش باشی منم بايد از خوشيت شاد باشم ، خدايا بهم شهامت بده که يه کوله بار پر از عشق و دعا برای خوشبختی بدرقه راهش کنم ،کمکش کن خودش و راهش رو پيدا کنه
 
 
پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٦
 
دوستت امروز آمد برام نوشت :

u hamishe be man migi moraghebesh bash ,valii khodet akharehs mikoshish,barat moteasefammm,dishab dasht az dard mimordd,chera mikhai ba in karhat bineh mano ono kharab konii?akhe dost dashtan be che ghimatiii?albateh ageh inha dost dashtan bashee,barat moteasefam

باخودم فکر کردم اگر دوستان من هم می دونستند که امروز از صبح رفتم زيرسرم و تا حالا هم خواب بودم  و  آی دی تو را داشتند   همين روبه تو   می گفتند ؟!!!!شايدنه، هيچ کس جرات ميکنه با تو اينطوری حرف بزنه؟!!!هيچ کس نمی  پرسه من چه دردی کشيدم؟!!!!منی که تو نفسمی ،جونمی ،خيلی سخته آدم خودش تصميم بگيره که نفس نکشه که يک نفر آرامش پيدا کنه !!!فقط از  خدا می خوام خودش کمک کنه همين
پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٥
بايد
راهی ديگه پيش روم نمونده
اين ديگه بايد،  آخرش همين امروز
وقتی برات آرزو می کنند که يک روز خوش هم تو زندگی ات نبينی
با خودت فکر ميکنی  مگه تا حالا ديدم؟!!!!! فکر می کنی تو چه می فهمی که من چقدر استرس دارم، چقدر می ترسم ،فکر می کنی به جای اينکه رو زخمم نمک نپاشی چرا نفرينم می کنی؟بيا حالمو بپرس ، زندگی ام دست تو بود ،ولی تو ......
اين ديگه بايد
من نفرين شده بودم که چنين چيزی برام پيش آمده ،چرا؟؟؟نمی دونم
برو فقط ديگه برو ،همه عشقمم رو يه جور ديگه معنی کردی
فقط برو ،من به جای نفرين در اوج هق هق  آرزو می کنم خوشبخت بشی
پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٤
اخم

نمی دانم چرا هرچيزی که تو اين دنيابقيه رو خوشحال می کنه بايد باعث ناراحتی من و تو باشه؟!!!!!! يه موضوع جديد ديگه؟!!!!

اينقدر دوست دارم که حاضرم جونمم برات بدم ، دلم نمی خواد حتی يه اخم رو چهره ات بياد،وقتی بهم زنگ زد و گفت امروز خيلی ناراحت بودی ،به خودم گفتم به خدا من نمی خوام ناراحتش کنم ،ولی من چکار کنم؟!!!

 دست خودم نيست،اگه مشکلمو به تو نگم به کی بگم؟!!!!

پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/٥
بازی با قلب

تمام ديشب را تا طلوع صبح نخوابيدم

به خاطر درد شديد معده

می دونی چه نتيجه ای برام داشت؟

به خودم گفتم :برای کی؟ برای چی؟

برای کدوم عشق بال و پر می زنی؟

اون دوباره رفته شمال و اصلاْ تو رو آدم حساب نکرده

که يه زنگ بزنه وحداقل به  حساسيت تو دامن نزنه

خيلی راحت مثل هميشه

حساسيت تو را بدتر هم کرده ، حالا بشين حرص بخور

اينقدر که از اين درد نتونی بخوابی

آخرش که چه؟

ديگه فايده نداره

ديگه مطمئنم که برات بی ارزشم

چه ساده !! چه ساده!!

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]