<شب نشین تو شدم

شب زدگی
۱۳۸٩/٢/٢۱
بی رحمیه حقیقت

در ویرانه های شکسته دلم ،

در فریادهای خاموشه صدایم،

در بغض شکسته  در اشکهای فرو ریخته ام،

در سایه های باقیمانده از خاطرات

تو را جستجو می کنم

تورا که چون کبوتری بی پروا از کنارم پر کشیدی

به دور دستهای ناپیدا

تورا که بی محابا به دست تاریکی های فراموشی سپردی مارا 

میگردم،میگردم در امواجه خیال پریشانم

تا تمام پولک های خاطرات را جمع کنم ،

وای ،وای و بیداد از این بی رحمیه حقیقتآخ

ناراحت

پرنیا

۱۳۸٩/٢/٢٠
 

یادمه خیلی وقت پیشا این وبلاگ رو به عشق تو باز کردم!!!!

به عشق تویی که همیشه عشقم را یک طرفه گذاشتی

هرگز دوستم نداشتی هنوزم نداری دیگه هم نمی خواهی داشت

آخه همیشه خیلی های دیگه بودند

مرمر مینو ساحل فرانک راحله و و و و و و و

خسته شدم از بی معرفتیت

خسته شدم از این دنیا که آدمهای نامردی مثل تو رو بزرگ می کنه

که آدمهای عاشقی مثل من رو خوار می کنه

آخه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عدالتت کجاست؟

گریهگریه

پرنیا

۱۳۸۸/۱٠/٢٩
مرگ پایان زندگی نیست نهایت آرامش برام

گریه

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

(برام دعا کنید گریه)

پرنیا

۱۳۸۸/۱٠/٢۳
بهترین دیالوگ فیلم FAME
پرنیا

۱۳۸۸/٩/۳٠
بازم یلدا

وای بازم امشب شب یلداست

همیشه یاد اون شبی میفتم که به زور اومدم پیشت خونتون  موندم

یادته چقدر باهام دعوا کردی که من از این چیزا خوشم نمیاد و

اصلا دوست ندارم این مسخره بازی ها رو

یادته چقدر التماس کردم تا به من اجازه دادی بیام پیشت

الان چی ؟ بازم می تونی به اون اینها را بگی؟

یا برعکس خوشت اومده ؟؟خیلی دلم گرفته

اصلا دوست نداشتم بازم شب یلدا بشه؛

 طولانی ترین شب سال رو باید بدون تو بگذرونم و تو با اون گریهگریه

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
و چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
گریه

پرنیا

۱۳۸۸/٩/٢٢
شوخی کاغذی

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی _ کاغذی ماست بخند

آدمک خوار نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

مثل تو تنهاست بخنددل شکسته

 

 

پرنیا

۱۳۸۸/٩/۱٦
 

I'M MISSING YOU

!why can't I speak when I have so much to tell

!Why can't I write when I have so much in mind
!Why can't I sing when there's music in my heart
!Why can't I dance when there's rythm in the air
Too many words left unspoken
Too many things left undone
Why can't it be and why can't 
!For all I know this pain deep inside
Took the gladness from my heart
Is this the pain of missing you
Is this the reason behind it all
 Hear the agony of my heart
Longing for you and for your touch
Feeling your lips, feeling your face
Missing your kisses and warm embrace
When will the waiting ever be over
For as long as were apart I can never be whole
Oh! My Dearest Love
I just want you to know 
That my heart is aching because
"I'M MISSING YOU!"
پرنیا

۱۳۸۸/٩/۱۱
قبل از این که فرصت را از دست بدهی احساست را بیان کن

پسر جوانی پس از مدت‌ها از منزل خارج شد. بیماری روحیه او را مکدر کرده بود و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود، از کنار چند فروشگاه گذشت. ویترین یک فروشگاه بزرگ او را جلب کرد و وارد شد.
در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود، چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود. دختری بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت. لبخند آن دختر به نظرش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود.
دختر نگاهی به او کرد و پرسید می‌تونم کمکتون کنم.
در یک نگاه در وجودش علاقه‌ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس‌العملی از خود نشان نداد فقط گفت من یک لوح موسیقی می‌خوام. یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد. دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت: میل دارید این را برایتان کادو کنم و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادوپیچ شده را به پسر داد.
پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می‌رفت و یک لوح می‌خرید و دختر نیز لوح را کادو می‌کرد و به او می‌داد. پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست.
مادرش که متوجه تغییر رفتار پسر شده بود، علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد ولی پسر هر بار که می‌خواست با او صحبت کند نمی‌توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می‌شد.
بیماری جوان کم‌کم شدیدتر می‌شد و او نمی‌توانست علاقه‌اش را به دختر ابراز کند.
یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذی نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد و روز بعد دیگر  به فروشگاه نرفت. چند روز گذشت و دختر از نیامدن جوان تعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت. مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت: "تو دیر تماس گرفتی، پسر من دو روز پیش از دنیا رفت". دختر بسیار متأثر شد و از مادر نشانی‌اش را پرسید تا او را ببیند. وقتی به منزل پسر رسید، از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند. در اتاق پسر انبوهی از لوح‌های موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود.
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که روی آن نوشته بود: "تو پسر مؤدب و باشخصیتی هستی اگر مایل باشی می‌توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم". یادداشت از طرف دختر جوان بود. مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت.
 
قبل از این که فرصت را از دست بدهی احساست را بیان کن
 

پرنیا

۱۳۸۸/٥/۱٥
کاش همیشه اینگونه باشیم


 دو دوست از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنان از سر خشم به صورت دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی به او بگوید روی شنهای بیابان نوشت ، امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد .
آن دو به راه خود ادامه دادند تا به آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند که قدری آنجا بمانند و کنار  برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از اینکه از غرق شدن نجات یافت روی صخره ای این جمله را حک کرد : امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : بعد از اینکه من با سیلی تو را آزردم ، تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دوست لبخندی زد و گفت : وقتی کسی ما را آزرده کرد خاطره اش را  باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آنرا پاک کنند ولی وقتی محبتی در حق ما می شود باید آنرا روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد .

پرنیا

۱۳۸۸/٥/۸
شرایط

از اینکه این روزها گهگاه و چه بسا غالباً به خشم می آیی؛ابداً دلگیر و آزرده نیستم .

از اینکه به من قول میدهی ولی به چند روز و حتی چند ساعت نرسیده فراموش می کنی ؛ از اینکه برای حرف زدن ساده با تلفنت باید همیشه و همیشه التماس کنم که تلت رو خاموش نکنی خسته نشدم .

من خوب می دانم که تو سخت ترین روزها و سالهای زندگی ات را می گذرانی ؛حال آنکه هیچ یک از روزها و سالهای گذشته نیز به گفته خودت چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و تحمل کردنی نبوده است که با یادآوری آنها این سنگ سنگین غصه را از دلت برداری و نفسی به آسودگی بکشی....

اما واقعا فکر می کنی تا به کی برای یک دوستی ساده و یک روشن بودن تلفن باید التماس کرد؟

صبوری تو و مهربانی توست که شرایط سخت من را برایم تحمل پذیر کرده است

و حال ؛از تو که خودت معنای درد و سختی رو می دانی انتظار دارم که مرا بیشتر درک کنی

تورو خدا باشه؟

پرنیا

۱۳۸۸/٤/٢٦
تو رو خدا یک کم درکم کن

مگه من چه کارت داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر چی تا الان بوده سر جای خودش ولی مگه از شنبه بهم قول ندادیم دوست بمونیم دو تا دوست خوب؟ مگه نگفتی دیگه موبایلتو خاموش نمی کنی؟

مگه تو این هفته ای که گذشت اذیتت کردم؟ مگه حتی همون روزی یک باری که به من اجازه داده بودی زنگ بزنم زنگ زدم؟ نه خودتم می دونی که نزدم

 پس چرا ؟من با همه وجودم دوستت دارم چرا اینقدر برات سخته که من روزی یک بار همون نهایتا ۵ دقیقه بهت زنگ بزنم؟ چرا دوست داری ازت خبر نداشته باشم ؟ چرا تلتو باز خاموش کردی؟ الان میگی خوب اونهایی که باید بدونند کجام می دونند ؛پس من چی؟

اصلا من عوضی من آدم بی خود من روانی من دیوانه تو کمکم کن چرا بدترم می کنی؟

به خدا دارم زجر میکشم خودتم میدونی راست میگم

من هفته پیش اذیتت کردم که تو بیای راحت تلتو خاموش کنی و جواب منو ندی؟!!!!

تو رو خدا بفهم منم آدمم

بابک من  دوستت دارم بیشتر از هر کسی تو دنیا

مگه ازت چی می خوام؟ یک دوستی ساده در حد همون روزی یک بار زنگ زدنم و چند دقیقه حرف زدنم!!!!!!!تو رو جان هر کسی که عزیزت منو بی خبر نگذار رومو زمین ننداز بگذار این تنها امیدمو داشته باشمگریه گریهبه من زنگ بزن

پرنیا

۱۳۸۸/٤/٢٥
وجدان نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به همین زودی قولت یادت رفت؟

٢روز بهت زنگ نزدم که بفهمی می خوام همونطور باشم که تو می خوای ؛ که دوستم بمونی

حالا تلت یک هفته نشده خاموش ؟؟؟؟

خیلی سخته که دل شکسته ای را بخری
بفروشی مهری
و کمی شادمانی برای این دل حراج کنی
کمی رنج‌ها را تخفیف دهی
کمی مهربانی  ارزانی  بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

دارم دیوانه میشم تورو خدا

یک کم درکم کن لعنت به این زندگی که من دارم

باز کجایی ؟ باز با کی؟

خدایا منو ببر پیش خودت که هر لحظه زجر نکشم و غصه نخورمگریهگریهگریه

پرنیا



۱۳۸۸/٤/۱۳
داغونم

یک هفته گذشت یک هفته شیرین برای تو و یک عمر بدبختی برای من

یک هفته ای که تو با دوستات جشن گرفتید که خوب حالشو گرفتیم و رفتی به گردشو عشق و حالت با مرمر و بقیه و رسیدی و

اما یک هفته ای که برا ی من یک عمر بود !!!! نه فکر کنی به خاطر اینکه تو این یک هفته تو رو ندیدم یا تلت خاموش بود یا هرچیزی دیگه نه اصلااااااااااااااااااااااااااااً

برای اینکه اینقدر غصه خوردم و درد کشیدم که هر لحظه اش برام مثل یک عمر بود

نه اینکه غصه بخورم که تو با کی هستی یا کجایی !!!! نه چون کاملا واضح که با مرمر جانتی که با هم فیلم بازی کردید با همونی که به خاطرش منو حسابی زدی با همونی که به خاطرش  با موهام روی زمین کشوندیم با همونی که تا به دوستت زنگ زد  و گفت ناراحت شده به خاط ناراحتیش  اومدی کمربندتو برداشتی که بیفتی به جون من آره

می دونی چرا غصه خوردم؟ به خاطر خودم به خاطر بدبختیهام به خاطر خریتم که حرفهای دروغ تو رو بازی کردم که همه چیمو پای کسی گذاشتم که یه جو وجود نداشته و نداره کسی که همیشه با هزار نفر دیگه بوده و فقط از من سو استفاده کرده  

من زندگیمو به کی باختم؟ به تو یا روباه بودن مرمر  و سحر؟

من آبروی خودمو خانواده ام رو برای کی خراب کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااگریه

همین الان که دارم اینو می نویسم رادیو داره اذان پخش میکنه امیدوارم به حق همین اذان جفتتون بدجوری جواب این فیلم و نامردیتون رو پس بدید من حلالت نمی کنم نه تو رو نه اون رو نه اونایی که کمکمت کردند تو این چند سال که منو بفرستی بدبخت شمگریهگریه

پرنیا

۱۳۸۸/۳/٢٧
 

A HEART FULL OF PAIN

Author: Ralph Lamarr Clark

Another day passing by
another day without you
wondering if all tomorrow's
are going to be the same
 
Seems like only yesterday
the wonderful day we first met
seeing your beautiful smile
knowing, you were the one for me
 
Why did our magic fade away
Where did our love go astray
I know it's too late now
but, I would really like to know
 
You've met someone new
someone who'll never let you go
leaving me here all alone
with a heart full of pain 
پرنیا


۱۳۸۸/٢/۱٦
روایت طنز

 

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»

نتیجه اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی

 

پرنیا

۱۳۸۸/۱/۳۱
عشق ویران کردن خویش است

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

**دکتر علی شریعتی**

پرنیا

۱۳۸۸/۱/٢٩
خسته ام

خسته امگریهگریهگریه، از این روابط دوستانه بیمار ، که تنها بر اساس سوء استفاده پی ریزی شده اند!؟.

تو حتی شعری  را که راجع به من بود از وبلاگت پاک کردی؟!!!!!

پنج شنبه صبح به من قول دادی همیشه و همیشه جواب تلفن هام رو بدی و حتی اگه خط موبایلتو عوض کردی شماره جدیدت رو بهم بدی و امروز میگی نه؟ آخه چرا همیشه به من بدی میکنی؟ کافی نیست؟ دیگه به درد سوء استفاده ات نمی خورم می خوای جواب تلفنهامو هم ندی؟قهر

پرنیا

۱۳۸٧/٩/۳٠
دیگه یلدا رو دوست ندارم

تو سال ٨۵ آمدم نوشتم :

(پارسال با همۀ دعواهات بازم کنارم بودی،

 یادته چه راحت دور از هر هیاهویی کنار هم نشستیم؟

یادته برای دیدنت تو این شبها چقدر ازت حرف شنیدم فقط چون می خواستم پیشت باشم؟

بسی گفتند :دل از عشق برگیر!که نیرنگ است و افسون است و جادوست!

 ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است آما نوشداروست!!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،تن را در جدایی می گدازد،

از آن شادم که در هنگامۀ درد،غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد:مرا مهر تو در دل جاودانیست،

وگر عمرم به ناکامی سرآید ،تو را دارم که مرگم زندگانیست.)

٣سال گذشت دقیقا یلدای سال ٨۴ بود که من و تو تنها پیش هم بودیم و

یلدا رو با هم گذراندیم سالها گذشت و دیگه هیچ

خیلی ناراحتم کاش میشد بازم یک یلدای دیگه رو فقط من  باشم و تو

عزیزم یادت باشه هر اتفاقی بیفته و من هر جا باشم تو تنها عزیز قلب منی

یلدات مبارک

پرنیا

۱۳۸٧/٩/۱٤
سفر بی انتها

پا به سفر نهاده ام ،منی که از هزاران

راهوار  وا مانده ام

عجب عبث خیالی

همواره همرهم است،

که پشت به تو کرده ام .

خدا می داند ،اگر تمامی لحظه های

ناشکیبایی را طی کنم

باز سر خطم

اولین پله صبر.

هزاران فرسنگ کوه ؛خروارها برف

حسرت خورند این نکته را.

از من کنند پنهان تصویر روی تو را

ولی از پشت تمام سدها

نگاه نازنین تو همچنان زیباترین

نقش خیالم را رج می زند.ناراحت

پرنیا

۱۳۸٧/٩/۱
خیال باطل

٢روز شد که رفتی

دیشب یه اس ام اس دادی و تمام

می دونی

فقط به یک نتیجه رسیدم

اگه جای ما با هم عوض می شد و

تو جای من بودی تو شرایط الان من

اصلا دیگه مثل این ٢روز هیچ خبری ازم نمی گرفتی

حسابی مشغول میشدی و

می گفتی بی خیال این آدم

همین کاری که تو این ۴٨ ساعت کردیناراحت

من بی خودی التماس می کنم که حداقل دوستم بمون

تو منو اصلا آدم حساب نمی کنی چه برسه به دوست گریه

پرنیا

۱۳۸٧/۸/۱٦
تمام

همه چی به سادگی تمام شد

همه دعواها همه التماس ها

همه کوچک شدن ها و حتی کتک خوردن ها

همه چی تمام شد , باید خوشحال باشم ولی چرا نیستم؟

چرا هر کسی به من میرسه میگه مبارکه چرا خوشحال نیستی؟

تو بهتر از هر کسی می دونی که هنوزم دیوانه وار دوستت دارم

خیلی به من بدی کردی , خیلی

منم همینطور

ولی انگار به اذیت کردن همدیگه هم عادت کردیم

دور شدن ازت برام محال

تو را به خدا قسم حداقل بیا از این به بعد دوستای خوبی بمونیم ,

به من قول میدی هیچ وقت ترکم نکنی و بی خبرم نگذاری؟گریه

پرنیا

۱۳۸٧/٧/٢٧
عشق ابدی

تو وبلاگت نوشتی :

« بعد از سالها

آنکه به پرسش آمدو فاتحه خواند و میرود

گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان »

عزیز دل من که تا ابد می دونی دوست دارم ، منم روحم را گذاشتم  و دارم
میرم که بدونی همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست، خیلی ها میروند
تا ثابت کنند عاشقند قلبناراحت

پرنیا

۱۳۸٧/٧/٧
من دیوانه

باشد این بار هم ،همانند هزاران بار دیگر

چشم هایم را سفت می بندم

تا که نگذارم شود جاری ،هزاران قطرۀ اشکم

اگر تو چینین خواهی شوم

دور از حقیقت

باشد،  این بار نیز نمی گریم .

منی که خنده هایم

مولود بغض است و با

یک ناله می میردناراحت

همه گویند جدی یا که با خنده

که تو دیوانه ای

خوب میدانم خوب ؛ آری

من دیوانه ام .اما همیشه پرسشی را در حسرتم

که :« چرا دیوانه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟»

آخر من خوب میبینم ، خوب

و هر کس خوب می بیند

ناگزیر دیوانه خواهد شد.

پرنیا

۱۳۸٧/٥/۱٤
فاصله

برای دلم نیست .....

که من بخاطر تسکینش

ترا نگریسته ام

هم اینگونه که تحمیلت نباشم

حرفیست

اتاقم را به شکل فراموشیت

رنگ کرده ام

به بی رنگی

بی خیالی

و چقدر فاصله اتاقم را پرکرده است.گریه

پرنیا

۱۳۸٦/۱٢/٢٧
تنگنا

دکتر علی شریعتی: چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو، اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست

پرنیا

۱۳۸٦/۱۱/٢٧
تولدت مبارک

عشق من تولدت مبارک
فکر کنم این آخرین سالی باشه که  میام پیشت و تولدت رو تبریک میگم ، ولی در سالهای آتی هر وقت به ۲۷ بهمن رسیدی و من هم نبودم ، صدای قلبم را بشنو که بهت میگه عشقم تولدت مبارک ، خیلی فکر کردم که بهترین هدیه چیه که بهت بدم؟!!! آخرش به این نتیجه رسیدم که در کنار همه آن چیزهایی که شاید دوست داشته باشی ، بهترین هدیه همینه که بگذارم آزاد و رها بری و حداقل تو خوشبخت شی (شاید اینطوری بهتر قدرم را بدونی)، تو رابطه ما هیچ وقت نخواستی یک دوست واقعی برام باشی و به من توجه کنی و اذیت نکنی ولی همین جا ازت خواهش می کنم که دیگه کلا این رویه را عوض کن و بگذاری وقتی  کسی  به امیدی می آد تو زندگیت خوشبخت شه ، آخه تو بهتر از من می دونی خوشبختی که همیشه  مادی نیست ، خیلی وقتهاست که آدم احساس طرف و محبتش را بیشتر از هر پولی لازم داره ، خواهش می کنم اینها را از طرفت دریغ نکن ، از خدا می خوام  که همیشه پشت و پناهت بشه و راه درست را بهت نشان بده .

پرنیا

۱۳۸٦/۸/٩
هرگز نمی بخشمت

چند روز که در گوشه ویرانی به  تنهایی هام نگاه کردم و هر لحظه به هر چی دوست داشتن لعنت فرستادم ، می دونی من تا عمر دارم نمی بخشمت ، هر کی ندونه تو خیلی خوب می دونی که تو این همه سال چقدر تحمل کردم ،چقدر عذاب کشیدم  ، تو که خوب می دونی که حسرت خیلی چیزها رو برای همیشه روی دلم گذاشتی ،‌جلوی هر کس و ناکس خوارم کردی،هر چی نباید بهم بگی گفتی و حتی اجازه دادی اطرافیانت هم همین کار را بکنند ، آخه زندگی برای تو چیه؟فقط هوس؟ مگه آدم یک نفر را چقدر خوار میکنه؟ چطوری می خوای جواب زندگیمو بدی؟چطوری می خوای جواب این عمر و احساس هام را بدی؟بدجوری قلبم رو شکستی ،حالا این قلبه شکسته رو چطوری پنهانش کنم؟؟!!تو که می دانستی به اندازه کافی برام درد درست کردی ، دردهام کم بود که این را هم بهشون اضافه کردی؟همه این ها را تحمل کردم فقط به امید اینکه یک روز بفهمی که داری اشتباه می کنی ، هر بار هم که گفتم چرا؟مشکلاتت را  به گردن من و دیگران انداختی در حالی که  مشکل اصلی این ها نیست ،‌تو یک آدم بی عاطفه ای که به همه به چشم عروسکهات نگاه می کنی من اولی نبودم ولی امیدوارم آخری باشم .

می دونی این شعر را خیلی وقتها خیلی جاها خونده بودم ولی نمی دونستم یک روز تنها شعری خواهد بود که حرف واقعی دلم را می زند :

من پذیرفتم که عشق افسانه است                  این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم                           با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم ار رفتن من شاد باش                          از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما می روی                            آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را                                    تلخی برخوردهای سرد را 

پرنیا

۱۳۸٦/٧/٧
عروسک

عجب عروسکی بودم برات نه؟

هر روز یه ساز زدی و منم هر روز یه جوری رقصیدم ؛ولی بازم راضی نشدی؟!!!!

راست گفتند که سرنوشت را نمیشه کاری کرد،

واقعا حالا یاد گرفتم که بااین سرنوشت لعنتی ستیز هرگز

باید عادت کنم بر این تقدیر که هماره باید تنها باشم

و انگار این است سرنوشت من .

هنوز صبورم و منتظر که چه؟

پرنیا

۱۳۸٦/۳/٢٥
درسی از نامردی و بی وفايی

تودرس من بودی که باید می آموختم ، درسی از نامردی و بی وفایی

چه راحت به بهانهُ خرابی تلفنت به برنامه نامعلوم جدیدت رسیدی و چه راحت التماس ها و غرور قلبی که مفت به تو باخته را زیر پا گذاشتی و فقط به خودت فکر کردی!!!! جالب نیست وقتی بعد از نبودنت در تمام روز تا نیمهُ شب اشغالی و در جواب من می گویی که داشتم به یک نفر آدرس می دادم؟ آدرس چی؟آدرس قلبت؟؟؟یا آدرس جایی که تمام روز با او بودی!!!!!

نه هر چه می اندیشم چیزی بیشتر از این برای از دست دادن ندارم،مگه نه اینکه بهم گفتی می خواهی امتحان بده ،می خواهی امتحان نده،باشـــــــــه حق با تو ، امتحان برای چی؟درس برای چی؟حتی زندگی برای چی؟وقتی که امیدی وجود ندارد و حتی بیش از این قلبی برای ضرب دیدن !!!!! راستی آسیب و لطمه من ضرورتی برای نمایش تو داشته است؟؟!!!!

آیا وقتی تو به سختی میکوشی بهترین آنچه را که می توانی داشته باشی

اشکهایی که می بارند در زمانی که هیچکس نمی داند مهم نیست؟

دیگه خسته شدم ، باور کن کم آوردم ،درد هم حدی دارد ،تحمل هم همینطور،کــــــــــــاش اسیرم نکرده بودی ،آنوقت قبل از اینکه خیلی چیزها اتفاق بیفته می رفتم ،کاش حتی الان راهی برای رفتن مانده بودتو تمام پلهای پشت سرم را خراب کردی آخرین امیدم این بود که دستم را بگیری و تا آخر راه همراهم باشی ،نه اینکه این وسط  رهام کنی و آسوده و بی خیال ،فارغ از هرگونه معرفت به خودت و خوشی هات بیندیشی !!!!!!!!!!پس من چی؟ زندگی که به تو باختم چی؟

چه راحت زنده زنده دفنم می کنی

تو که نه شهامت نجات دادنم راداری و نه معرفتش را ، پس حداقل برام دعا کن ، فقط دعا کن که حودم شهامتش را پیدا کنم

اخرین جمله ام هم  اینه که : خودت میدونی که چقدر دوست دارم ،پس چرا؟

پرنیا

۱۳۸٦/٢/۱٤
و همواره اين گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدايی در نمی يابد.

زمانی که زنگ زدی و گفتی ببخشيد،با همه ناراحتی و دلخوريم گفتم باشه ،گفتم تقصير من هم بوده، با خودم گفتم:

کرامت من بی کرانه است چون دريا ،عشق من ژرف است باز چون دريا،هر قدر به تو بيشـــــــــــــتر می بخشم بيشتر دارم و به همين راحتی بخشيدمت ولی به یک  روز هم نرسيد که پشيمانم کردی !!!چرا؟

من که از تو چيز زيادی نمی خواستمهمين که يک شب را آسوده از هراس نبودنت سر می کردم برام کافی بود ولی هميشه مجبورم کردی بالش سکوت رو ،زير سر هق هق تنهايی هام بگذارم تا کسی صدايم را نشنود

هميشه تو رفتی و من اينجا ماندم و به انتظار تو ،لحظه های خوب گريه را بينهايت بار مرور کردم

آخ که چقدر نمک به زخم بی کسی هام پاشيدی !!!!!!

حالا از من چی مونده؟دختری تنها که به ياد لحظه های قديمی ،پشت پرده های فاصله نشسته و می گريد؟!!!!و آن طرف پسری که بی توجه به اين گريه ها سرگرم مهمانی و خوشی است؟!!!!!!!!!!!!!!!!

به هر حال به من حق بده که بگم خسته شدم و بگم که ميخواهم جايی دورتر از فصل فاصله ها بمانم

جايی که دست هيچ ترانه ای به تنهايی و بی کسی ام نرسد .

نترس !!!!!

اگر تا آن سوی آسمان و ستاره هم بروم ،دستم به دامنهُ ديدار می رسد

راستی قول ميدم که از تکرار آن ترانه که به انتظار يک بغض هزار ساله پير شد حرفی نزنم

تو هم چيزی نگو

حتی ديگه دل نگران نگرانی های من هم نباش

می روم ،تو بمان و فقط خودت را آزار نده

و بدان که دوست داشتنم اينقدر بود که اگر دو جان داشتم يکی رو به تو می بخشيدم و ديگری را برات فدا می کردم .

 

پرنیا

۱۳۸٦/۱/۳۱
تنها جراحت پايدار،جراحت رنجی است که از متحول نشدن خود می بريم.

اگر خیلی وقته ننوشتم برای اینه که:

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

                                                       ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست .

از چی بنویسم؟از اینکه وقتی مادرم کبودی پام را دید پرسید این چیه و من به دروغ گفتم یکی از دوستام محکم زده روی پام و اون هم کلی عصبانی شد که عجب آدمی بوده بگو کیه که من بهش زنگ بزنم بگم این دیگه چیه شوخی بوده؟

چرا دروغ؟؟؟

اخه کی باورش میشه اگر بگم کسی که لقب دوست پسر بهش دادم  و با همهُ اذیت ها و بی محلی ها و حتی توهین و مسخره کردن هاش بازم نسبت بهش وفادار موندم آخرش بهم لقب داد ....... و با کمربندش این کبودی را درست کرد؟!!!!!!!!!اسفناک تر اینکه حتی به زبان هم عذر خواهی نکرد !!!!!!!!!!!!!!!

شاید بعد از بلای قبلی سزای دوست داشتن چندین سالم این بود؟شاید هم معرفت پسرها بیشتر از این نیست !!!!!نمی دانم ،فقط می دونم این کبودی  هم داره کم کم از روی پام محو میشه ولی زخم دلم چی؟کاری که با احساسم کرد چی؟

شاید وقتی امید را ازم گرفت اصلا فکر نکرد که این تنها  چیزی است که دارم

به هر حال

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را      

                                         به یک پرواز بی هنگام ،کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر،نه پایی داشتم در گل

                                        به دست خویش کردم ،این چنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح ناپسند خود گریزانم     

                                    که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

پرنیا

۱۳۸٥/٩/۳٠
شب یلدا

پارسال با همۀ دعواهات بازم کنارم بودی،

 یادته چه راحت دور از هر هیاهویی کنار هم نشستیم؟

یادته برای دیدنت تو این شبها چقدر ازت حرف شنیدم فقط چون می خواستم پیشت باشم؟

بسی گفتند :دل از عشق برگیر!که نیرنگ است و افسون است و جادوست!

 ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است آما نوشداروست!!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،تن را در جدایی می گدازد،

از آن شادم که در هنگامۀ درد،غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد:مرا مهر تو در دل جاودانیست،

وگر عمرم به ناکامی سرآید ،تو را دارم که مرگم زندگانیست.

دلم در تنگنای این قفس تنهایی که برام درست کردی داره میمیره

ولی باور کن من نمرده ام هنوز! باور نمی کنی نه؟بیدار شو

چه رفته است بر تو ،بر ما؟چرا چنین شده ای؟

بر آستان شعرم که نمی نشینی ،لااقل یادت باشد این ها را که می خوانی

به تیک تاک روزهای رفته گوش بسپاری ،

آزارم نداده ای،فقط در انتظارم گذاشته ای،

میشه برگردی و این انتظار را تمام کنی و برای همیشه با من گام برداری؟

پرنیا

۱۳۸٥/٧/۳
تعادل دنيا

تعادل دنیا گاهی به مویی بند است،

 حفره ای در من است که رویاهای من را می بلعد

من کجا بودم؟با خود چه کردم؟انگار آرزوهایت خیلی بلند بوده و دست های من خیلی کوتاه

انگار که تو نردبان خواسته بودی ولی من فقط یک صندلی بودم

با این همه

فراموشم نکن وقتی که بر صندلی فرسوده ات می نشینی و به ماه فکر می کنی

یک عمر من رو دنبالت کشوندی که اینطوری به خاکسترم بنشانی؟؟؟دفتردلم و احساسم رو

عشقم رو تقدیمت کردی ولی افسوس تو حتی یک سطر هم از این دفتر نخواندی!!!!!!!

تو جواب عشقمو چی دادی؟خیانت ؟؟

 عشق حماقته ،یک تله خیلی قدرتمند ،رسم و رسوم جالبی داره اگه به یه نفر توجه کنی

 ولت می کنه دلت رو میشکنه و میره ولی اگه بهش خیانت کنی بهت توجه می کنه

 خیلی خنده داره

 نه؟؟ نه ؟؟؟تو که بهتر می دونی اینها رو،این کاری بود که تو با من کردی

ولی من ریختم تو خودم و در خودم آرام شکستم،

نمی دانم واقعا خدایی هست؟!!!!

تو چطور میتونی رو آبروی من و دل شکسته ام خونه بسازی ؟

تو با من چه کار کردی؟ می فهمی؟؟

به خدا آرزوهای من زیاد نبود ،

پاک بودن سخته؟آدم بودن مشکله؟

اصلا حتی سعی نکردی شرایطم رو درک کنی ،من چیززیادی می خواستم؟

من عشقم رو ،احساسم رو ،حتی آبروم و غرورم رو زیر پات گذاشتم و اما تو ...............

آری تعادل دنیا گاهی به مویی وصل است ولی میدونی، دیکه اون مو در حال پاره شدن

پرنیا

۱۳۸٥/٥/۱٠
قهر

قهر کردی و رفتی تا بدانم ،رفتن را هم همیشه نمی شود ،در خواب خاطره گریه کرد؟

رفتی تا همه بدانند،دختری تنها در امتداد این کوچهُ غریب،تا ابد تنها ماند؟؟؟؟؟؟؟؟

انگار می دانستی ،که حتی خط و خاطره ات را هم ،

در ازدحام این همه گریهُ بی گاه گم می کنم

حالا به خلوت خواب هایم آمدی که چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آمدی دستی تکان بدهی و بروی

که فراموش نکنم شکستن غرورم و رفتن بی بازگشت تورا؟؟!!!!!!!

حالا بیا و به همان بهانه ای که می دانم و می دانی برگرد

دلم برای گفتگوهایت تنگ شده،برای تو،برای آن دقایق ناماندگار

که ما را بی خبر در خواب خاطره ها جا گذاشتندو رفتند

می دانم که می آیی

بیا و به حرمت این لحظه های پرگریه ام برگرد

برگرد و لحظه ای حتی نامهربان کنارم باش

تو که بهتر از هر کسی می دونی چقدر دوستت دارم

پس چطور می توانی در این شرایط اینقدر مرا بی خبر بگذاری

 و اینقدر نسبت به من بی توجه باشی؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می دانم بر می گردی ،و این کابوسها تمام می شود

برمی گردی،مگه نه؟؟؟

پرنیا

۱۳۸٥/۳/۱٦
 
اينجا نشسته ام و هنوز مات و مبهوتم که چرا؟ چرا خواستی بهم بفهمونی که اين روزها قرار است که خيلی بهت خوش بگذره؟ چرا؟؟؟؟؟
چون هنوز بهتر از هر کسی می دونی که ديوانه وار دوستت دارم؟!!
می خواستی زجرم بدی؟
باز هم شمال؟!!
نمی خواهم بگويم خسته ام ،خسته ام از اينکه هربار خواستم بودی،دلتنگ بودی و بی قرار نه!!! می دانم که دور می شوم که تو را همين نزديکی ها بيابم ،همين جا،کنار همين خاطره ها که به خيال مهربان تو دلخوشند ،می روم که دليلی برای اين همه علاقه ،اين همه عشق ، برای اين دوستت دارم هميشه که می بينم بيابم .
تقصير تو نبود ،تقصير من بود که سراغ سايه را از خورشيد گرفتم و سراغ تو را از وسعت دور درياها،تقصير من بود که برای آمدنت و بودنت فال می گرفتم ،آری همان فالی که هميشه گفتی ،نبايد گره خيال و خاطره را از حقيقت تلخ و نامرد روزمره گی ها باز می کردم ،حال فرض کن تو را تا هميشه از ذهن اتاقم پاک کردم و فرض کن نام تو را از افتتاح نامهُ دلتنگی ها خط زدم ،فرض کن دست دلم را برای هميشه از دست مهربونی هات کشيدم ،
آخر توبگو با بی تابی های اين دل بی قرارم چه کنم؟؟؟؟؟؟
باز هم باشد،امشب از همان راهی که آمدم تا مهمان مهربانی هايت باشم به سمت دورترين سواحل گريه بر می گردم،چراغ راهم چشم های روشن توست
 و اميدم ،
اميد به اين که در پی ام بيايی ،بيايی که تا هميشه واژه های مهربانی ات همراه گريه های شبانه ام باشد،همين!!!!!!!!!!!!!!!!!
پرنیا

۱۳۸٥/٢/٢٠
گلايه
آنچه از آن گفتگوی دور
آن گلايه های گهگاه.....
در خاطره اين خانهُ خاموش ديروز و هنوز باقیست
همان جمله سادهُ نمی خواهم ببينمت
در ميان آوار آن همه کلمه بود
حالا نمی شداين بار هم
بعد از تحمل بسياری بهانه های من
بيايی و بی واژه برگردی!
حالا هر بار پس از مرور آن همه طعنه
آنقدر آرام گريه می کنم
که اين ترانه های بی تو هم
صدايم را نشنوند
آنقدر آرام که هيچ کس لبخند تمسخر آميزش
را نثارم نکند
اما تو نگو،
که طنين هق هق تنهای ام را نمی شنوی!!!!!!

 

پرنیا

۱۳۸٥/۱/٢٧
يادم دادی.....
تو يادم دادی به هيچی عادت نکنم
تو يادم دادی  عشق رو باور نکنم
تو يادم دادی هيچ وقت صداقت نکنم
تو يادم دادی هرگز شکايت نکنم
تو يادم دادی احساس تحقير کنم
تو يادم دادی قلبمو حمايت نکنم
تو يادم دادی غرور رو زنجير کنم
تو يادم دادی دروغ رو تقدير کنم
پرنیا

۱۳۸٥/۱/۱
 
سال نو مبارک
در وبلاگت نوشتی :
«من و تو

 تو بی من ميميری

  و من با تو دق ميکنم »

چون اين متن عشقولانه نيست می دونم حتما به من مربوط ميشه

کاش در سال جديد کمی با من مهربان باشی و کمتر اذيتم کنی  سخته؟!!!!!!

پرنیا

۱۳۸٤/۱٢/۱٩
 
ما در غم خويش غمگسار خويشيم
                                             شوريده و سرگشته کار خويشيم
سودا زدگـــان روزگــــار خويشيــم
                                            صيادانيم و خود شـکار خويشيـــم
پرنیا

۱۳۸٤/۱٢/٥
 

آمدم که شب رو از زندگيت بيرون کنم

و روشنايی روز  را به زندگی ات برگردونم

ولی برعکس شد ،

تو نور و اميد را ازم گرفتی و

يک شب تاريک و بدون آرامش به من هديه دادی

تا به کی ؟

 

پرنیا

۱۳۸٤/۱٢/۱
 
چقدر بد که يک نفر رو اينقدر دوست داشته باشی
که وقتی وسط زمين و هوا نگهت می داره
نتونی بری 
آيا واقعا اين دوست داشتن درسته؟
پرنیا

۱۳۸٤/۱۱/٢٤
 

آنقدر سورپرايزم کردی که

نمی دونم  يا

برای من مهم نبود کادويی که بهم دادی

پر از ياقوت کبود باشه پا پلاستيک 

فقط اين برام مهم بود که به فکرم بودی

خيلی دوستت دارم نه به خاطر ياقوت ها

به خاطر محبتت

پرنیا

۱۳۸٤/۱۱/٦
سنگ دل

خدا کنه هيچ وقت کسی نيادکه

دلتون رو بشکنه و

بعد هم رو شکسته هاش راه بره

پرنیا

۱۳۸٤/۱۱/۳
تاريکی

آسمون من و تو يک مدت زيادی که سياه شده

ديگه گفتن دوست دارم کم و کيميا شده

يک جايی شنيدم تاريکترين ساعت شب ،

ساعت قبل از طلوع آفتاب است.

خدا کنه که اين سياهی رابطه ما بعدش چنين

روشنايی داشته باشه

يک دنيا دوستت دارم ،گرچه اصلا منو نمی بينی

پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/٢۸
دلتنگی

جيگريم رفته مشهد،

منم الان از دلتنگی اين شکلی ام  

به يک نتيجه رسيدم :هرچی بخواد بشه ميشه پس .....

 

پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٩
 
می روم تا دور از تو با دنيای خود
              خلوت کنم
آخر من بايد به اين بيگانگی
               عادت کنم
ديگه دست ما نيست ، سرنوشت لعنتی ،آن وقت که می نوشتی چرا بخت من را اينطوری نوشتی؟چرا وقتی ديوونه يکی هستی بايد تصميم بگيری بیخيالش بشی؟چرا بايد در اوج دوست داشتن بی تفاوتی رو تو رفتارش،کارهاش، نگاهش ببينی؟چرا بايد ببينی همه فکرش جای ديگه است؟خدايا کمکش کن ،بگذار به هرچی دوست داره برسه ،مگه نه اينکه ميگم دوست دارم پس برو،هرجا تو خوش باشی منم بايد از خوشيت شاد باشم ، خدايا بهم شهامت بده که يه کوله بار پر از عشق و دعا برای خوشبختی بدرقه راهش کنم ،کمکش کن خودش و راهش رو پيدا کنه
 
 
پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٦
 
دوستت امروز آمد برام نوشت :

u hamishe be man migi moraghebesh bash ,valii khodet akharehs mikoshish,barat moteasefammm,dishab dasht az dard mimordd,chera mikhai ba in karhat bineh mano ono kharab konii?akhe dost dashtan be che ghimatiii?albateh ageh inha dost dashtan bashee,barat moteasefam

باخودم فکر کردم اگر دوستان من هم می دونستند که امروز از صبح رفتم زيرسرم و تا حالا هم خواب بودم  و  آی دی تو را داشتند   همين روبه تو   می گفتند ؟!!!!شايدنه، هيچ کس جرات ميکنه با تو اينطوری حرف بزنه؟!!!هيچ کس نمی  پرسه من چه دردی کشيدم؟!!!!منی که تو نفسمی ،جونمی ،خيلی سخته آدم خودش تصميم بگيره که نفس نکشه که يک نفر آرامش پيدا کنه !!!فقط از  خدا می خوام خودش کمک کنه همين
پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٥
بايد
راهی ديگه پيش روم نمونده
اين ديگه بايد،  آخرش همين امروز
وقتی برات آرزو می کنند که يک روز خوش هم تو زندگی ات نبينی
با خودت فکر ميکنی  مگه تا حالا ديدم؟!!!!! فکر می کنی تو چه می فهمی که من چقدر استرس دارم، چقدر می ترسم ،فکر می کنی به جای اينکه رو زخمم نمک نپاشی چرا نفرينم می کنی؟بيا حالمو بپرس ، زندگی ام دست تو بود ،ولی تو ......
اين ديگه بايد
من نفرين شده بودم که چنين چيزی برام پيش آمده ،چرا؟؟؟نمی دونم
برو فقط ديگه برو ،همه عشقمم رو يه جور ديگه معنی کردی
فقط برو ،من به جای نفرين در اوج هق هق  آرزو می کنم خوشبخت بشی
پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱٤
اخم

نمی دانم چرا هرچيزی که تو اين دنيابقيه رو خوشحال می کنه بايد باعث ناراحتی من و تو باشه؟!!!!!! يه موضوع جديد ديگه؟!!!!

اينقدر دوست دارم که حاضرم جونمم برات بدم ، دلم نمی خواد حتی يه اخم رو چهره ات بياد،وقتی بهم زنگ زد و گفت امروز خيلی ناراحت بودی ،به خودم گفتم به خدا من نمی خوام ناراحتش کنم ،ولی من چکار کنم؟!!!

 دست خودم نيست،اگه مشکلمو به تو نگم به کی بگم؟!!!!

پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/٥
بازی با قلب

تمام ديشب را تا طلوع صبح نخوابيدم

به خاطر درد شديد معده

می دونی چه نتيجه ای برام داشت؟

به خودم گفتم :برای کی؟ برای چی؟

برای کدوم عشق بال و پر می زنی؟

اون دوباره رفته شمال و اصلاْ تو رو آدم حساب نکرده

که يه زنگ بزنه وحداقل به  حساسيت تو دامن نزنه

خيلی راحت مثل هميشه

حساسيت تو را بدتر هم کرده ، حالا بشين حرص بخور

اينقدر که از اين درد نتونی بخوابی

آخرش که چه؟

ديگه فايده نداره

ديگه مطمئنم که برات بی ارزشم

چه ساده !! چه ساده!!

پرنیا

۱۳۸٤/۱٠/۱
عزيزمی

شب يلداتون مبارک

می خوام به اونی که اين وبلاگ در اصل مال اونه

بگم:

خيلی دوست دارم

خيلی ،خيلی ،خيلی

اصلا بگذار آخرشو بگم

من ديوونتم ، عاشقتم

پرنیا

۱۳۸٤/٩/٢۸
انتها

به انتهای اين ترانه ها رسيده ام

در اين نهايت

نه تو را ديدم ، نه رويا را

نه باران آمد،نه بادی حتی

که گردی از شعرهای رسيده تو را

به ترانه های کال من

تعارف کند تو کجايی آخر؟؟!!!!

چرا من را نمی بينی ؟!!!!!

چرا صدايم را نمی شنوی؟!!!

تا به کی؟!!!!!

 

پرنیا

۱۳۸٤/٩/٢٤
وعده

تا همين الان به خاطرت بيدار موندم

که مهمونهات بروند و بهم زنگ بزنی

ولی باز هم فقط قول دادی

بک قول بدون عمل

همه آدمها خصلت تو را دارند، تا وقتی هستی بی ارزشی

وقتی نيستی تازه با ارزش ميشی

بوديم و کسی قدر ندانست که هستيم

                 باشد که نباشيم و بدانند که بوديم

پرنیا

۱۳۸٤/٧/۱٩
فاصله
ببين دارم گريه می کنم
برای فاصله هايی که آمدند و   
                       بی هيچ سلامی و سوالی....
ميان سادگی هامان نشستند    
                      برای ابرهای پر بارانی که آمدند و 
 تا بی نهايت علاقه مان سايه انداختند
نگران نباش
به هيچ جای اين آسمان ساده و صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلکهای خسته و خاموش من
برای بی قراری نيامدنت ببارد
حالا ديگر عابران خواب گرد هم    
اندازه علاقه را می دانند
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتيم،چرا برنگشتيم؟
در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو جا مانديم
به همين زودی يادمان رفت؟    
 چگونه فراموش کرديم؟!!!!!!
پرنیا


۱۳۸٤/٤/۱٧
 

سلام

از امروز می خوام بنويسم

برای دل خودم و به خاطر عزيزی که

 از اينجا با هم شروع کرديم و

به ......... رسيديم

پرنیا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]