| شب زدگی | |
|
۱۳۸٩/٥/۱۸
کینه ها را دور بریزید
حضرت امام رضا علیه السلام به اباصلت هروی فرمودند : ۱۳۸٩/٢/٢۱
بی رحمیه حقیقت
در ویرانه های شکسته دلم ، در فریادهای خاموشه صدایم، در بغض شکسته در اشکهای فرو ریخته ام، در سایه های باقیمانده از خاطرات تو را جستجو می کنم تورا که چون کبوتری بی پروا از کنارم پر کشیدی به دور دستهای ناپیدا تورا که بی محابا به دست تاریکی های فراموشی سپردی مارا میگردم،میگردم در امواجه خیال پریشانم تا تمام پولک های خاطرات را جمع کنم ، وای ،وای و بیداد از این بی رحمیه حقیقت
۱۳۸٩/٢/٢٠
یادمه خیلی وقت پیشا این وبلاگ رو به عشق تو باز کردم!!!! به عشق تویی که همیشه عشقم را یک طرفه گذاشتی هرگز دوستم نداشتی هنوزم نداری دیگه هم نمی خواهی داشت آخه همیشه خیلی های دیگه بودند مرمر مینو ساحل فرانک راحله و و و و و و و خسته شدم از بی معرفتیت خسته شدم از این دنیا که آدمهای نامردی مثل تو رو بزرگ می کنه که آدمهای عاشقی مثل من رو خوار می کنه آخه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عدالتت کجاست؟
۱۳۸۸/۱٠/٢٩
مرگ پایان زندگی نیست نهایت آرامش برام
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ (برام دعا کنید ۱۳۸۸/٩/۳٠
بازم یلدا
وای بازم امشب شب یلداست همیشه یاد اون شبی میفتم که به زور اومدم پیشت خونتون موندم یادته چقدر باهام دعوا کردی که من از این چیزا خوشم نمیاد و اصلا دوست ندارم این مسخره بازی ها رو یادته چقدر التماس کردم تا به من اجازه دادی بیام پیشت الان چی ؟ بازم می تونی به اون اینها را بگی؟ یا برعکس خوشت اومده ؟؟خیلی دلم گرفته اصلا دوست نداشتم بازم شب یلدا بشه؛ طولانی ترین شب سال رو باید بدون تو بگذرونم و تو با اون آیا در این دنیا کسی هست بفهمد ۱۳۸۸/٩/٢٢
شوخی کاغذی
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی _ کاغذی ماست بخند آدمک خوار نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی مثل تو تنهاست بخند
۱۳۸۸/٩/۱٦
I'M MISSING YOU !why can't I speak when I have so much to tell !Why can't I write when I have so much in mind
!Why can't I sing when there's music in my heart
!Why can't I dance when there's rythm in the air
Too many words left unspoken
Too many things left undone
Why can't it be and why can't
!For all I know this pain deep inside
Took the gladness from my heart
Is this the pain of missing you
Is this the reason behind it all
Hear the agony of my heart Longing for you and for your touch
Feeling your lips, feeling your face
Missing your kisses and warm embrace
When will the waiting ever be over
For as long as were apart I can never be whole
Oh! My Dearest Love
I just want you to know
That my heart is aching because
"I'M MISSING YOU!"۱۳۸۸/٩/۱۱
قبل از این که فرصت را از دست بدهی احساست را بیان کن
پسر جوانی پس از مدتها از منزل خارج شد. بیماری روحیه او را مکدر کرده بود و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود، از کنار چند فروشگاه گذشت. ویترین یک فروشگاه بزرگ او را جلب کرد و وارد شد. ۱۳۸۸/٥/۱٥
کاش همیشه اینگونه باشیم
۱۳۸۸/٥/۸
شرایط
از اینکه این روزها گهگاه و چه بسا غالباً به خشم می آیی؛ابداً دلگیر و آزرده نیستم . از اینکه به من قول میدهی ولی به چند روز و حتی چند ساعت نرسیده فراموش می کنی ؛ از اینکه برای حرف زدن ساده با تلفنت باید همیشه و همیشه التماس کنم که تلت رو خاموش نکنی خسته نشدم . من خوب می دانم که تو سخت ترین روزها و سالهای زندگی ات را می گذرانی ؛حال آنکه هیچ یک از روزها و سالهای گذشته نیز به گفته خودت چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و تحمل کردنی نبوده است که با یادآوری آنها این سنگ سنگین غصه را از دلت برداری و نفسی به آسودگی بکشی.... اما واقعا فکر می کنی تا به کی برای یک دوستی ساده و یک روشن بودن تلفن باید التماس کرد؟ صبوری تو و مهربانی توست که شرایط سخت من را برایم تحمل پذیر کرده است و حال ؛از تو که خودت معنای درد و سختی رو می دانی انتظار دارم که مرا بیشتر درک کنی تورو خدا باشه؟ ۱۳۸۸/٤/٢٦
تو رو خدا یک کم درکم کن
مگه من چه کارت داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چی تا الان بوده سر جای خودش ولی مگه از شنبه بهم قول ندادیم دوست بمونیم دو تا دوست خوب؟ مگه نگفتی دیگه موبایلتو خاموش نمی کنی؟ مگه تو این هفته ای که گذشت اذیتت کردم؟ مگه حتی همون روزی یک باری که به من اجازه داده بودی زنگ بزنم زنگ زدم؟ نه خودتم می دونی که نزدم پس چرا ؟من با همه وجودم دوستت دارم چرا اینقدر برات سخته که من روزی یک بار همون نهایتا ۵ دقیقه بهت زنگ بزنم؟ چرا دوست داری ازت خبر نداشته باشم ؟ چرا تلتو باز خاموش کردی؟ الان میگی خوب اونهایی که باید بدونند کجام می دونند ؛پس من چی؟ اصلا من عوضی من آدم بی خود من روانی من دیوانه تو کمکم کن چرا بدترم می کنی؟ به خدا دارم زجر میکشم خودتم میدونی راست میگم من هفته پیش اذیتت کردم که تو بیای راحت تلتو خاموش کنی و جواب منو ندی؟!!!! تو رو خدا بفهم منم آدمم بابک من دوستت دارم بیشتر از هر کسی تو دنیا مگه ازت چی می خوام؟ یک دوستی ساده در حد همون روزی یک بار زنگ زدنم و چند دقیقه حرف زدنم!!!!!!!تو رو جان هر کسی که عزیزت منو بی خبر نگذار رومو زمین ننداز بگذار این تنها امیدمو داشته باشم ۱۳۸۸/٤/٢٥
وجدان نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به همین زودی قولت یادت رفت؟ ٢روز بهت زنگ نزدم که بفهمی می خوام همونطور باشم که تو می خوای ؛ که دوستم بمونی حالا تلت یک هفته نشده خاموش ؟؟؟؟ خیلی سخته که دل شکسته ای را بخری دارم دیوانه میشم تورو خدا یک کم درکم کن لعنت به این زندگی که من دارم باز کجایی ؟ باز با کی؟ خدایا منو ببر پیش خودت که هر لحظه زجر نکشم و غصه نخورم ۱۳۸۸/٤/۱۳
داغونم
یک هفته گذشت یک هفته شیرین برای تو و یک عمر بدبختی برای من یک هفته ای که تو با دوستات جشن گرفتید که خوب حالشو گرفتیم و رفتی به گردشو عشق و حالت با مرمر و بقیه و رسیدی و اما یک هفته ای که برا ی من یک عمر بود !!!! نه فکر کنی به خاطر اینکه تو این یک هفته تو رو ندیدم یا تلت خاموش بود یا هرچیزی دیگه نه اصلااااااااااااااااااااااااااااً برای اینکه اینقدر غصه خوردم و درد کشیدم که هر لحظه اش برام مثل یک عمر بود نه اینکه غصه بخورم که تو با کی هستی یا کجایی !!!! نه چون کاملا واضح که با مرمر جانتی که با هم فیلم بازی کردید با همونی که به خاطرش منو حسابی زدی با همونی که به خاطرش با موهام روی زمین کشوندیم با همونی که تا به دوستت زنگ زد و گفت ناراحت شده به خاط ناراحتیش اومدی کمربندتو برداشتی که بیفتی به جون من آره می دونی چرا غصه خوردم؟ به خاطر خودم به خاطر بدبختیهام به خاطر خریتم که حرفهای دروغ تو رو بازی کردم که همه چیمو پای کسی گذاشتم که یه جو وجود نداشته و نداره کسی که همیشه با هزار نفر دیگه بوده و فقط از من سو استفاده کرده من زندگیمو به کی باختم؟ به تو یا روباه بودن مرمر و سحر؟ من آبروی خودمو خانواده ام رو برای کی خراب کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همین الان که دارم اینو می نویسم رادیو داره اذان پخش میکنه امیدوارم به حق همین اذان جفتتون بدجوری جواب این فیلم و نامردیتون رو پس بدید من حلالت نمی کنم نه تو رو نه اون رو نه اونایی که کمکمت کردند تو این چند سال که منو بفرستی بدبخت شم ۱۳۸۸/۳/٢٧
A HEART FULL OF PAIN Author: Ralph Lamarr Clark Another day passing by
another day without you
wondering if all tomorrow's
are going to be the same
Seems like only yesterday
the wonderful day we first met
seeing your beautiful smile
knowing, you were the one for me
Why did our magic fade away
Where did our love go astray
I know it's too late now
but, I would really like to know
You've met someone new
someone who'll never let you go
leaving me here all alone
with a heart full of pain ۱۳۸۸/٢/۱٦
روایت طنز
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی» نتیجه اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی
۱۳۸۸/۱/۳۱
عشق ویران کردن خویش است
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علی شریعتی** ۱۳۸۸/۱/٢٩
خسته ام
خسته ام تو حتی شعری را که راجع به من بود از وبلاگت پاک کردی؟!!!!! پنج شنبه صبح به من قول دادی همیشه و همیشه جواب تلفن هام رو بدی و حتی اگه خط موبایلتو عوض کردی شماره جدیدت رو بهم بدی و امروز میگی نه؟ آخه چرا همیشه به من بدی میکنی؟ کافی نیست؟ دیگه به درد سوء استفاده ات نمی خورم می خوای جواب تلفنهامو هم ندی؟ ۱۳۸٧/٩/۳٠
دیگه یلدا رو دوست ندارم
تو سال ٨۵ آمدم نوشتم : (پارسال با همۀ دعواهات بازم کنارم بودی، یادته چه راحت دور از هر هیاهویی کنار هم نشستیم؟ یادته برای دیدنت تو این شبها چقدر ازت حرف شنیدم فقط چون می خواستم پیشت باشم؟ بسی گفتند :دل از عشق برگیر!که نیرنگ است و افسون است و جادوست! ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است آما نوشداروست!! چه غم دارم که این زهر تب آلود ،تن را در جدایی می گدازد، از آن شادم که در هنگامۀ درد،غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد:مرا مهر تو در دل جاودانیست، وگر عمرم به ناکامی سرآید ،تو را دارم که مرگم زندگانیست.) ٣سال گذشت دقیقا یلدای سال ٨۴ بود که من و تو تنها پیش هم بودیم و یلدا رو با هم گذراندیم سالها گذشت و دیگه هیچ خیلی ناراحتم کاش میشد بازم یک یلدای دیگه رو فقط من باشم و تو عزیزم یادت باشه هر اتفاقی بیفته و من هر جا باشم تو تنها عزیز قلب منی یلدات مبارک ۱۳۸٧/٩/۱٤
سفر بی انتها
پا به سفر نهاده ام ،منی که از هزاران راهوار وا مانده ام عجب عبث خیالی همواره همرهم است، که پشت به تو کرده ام . خدا می داند ،اگر تمامی لحظه های ناشکیبایی را طی کنم باز سر خطم اولین پله صبر. هزاران فرسنگ کوه ؛خروارها برف حسرت خورند این نکته را. از من کنند پنهان تصویر روی تو را ولی از پشت تمام سدها نگاه نازنین تو همچنان زیباترین نقش خیالم را رج می زند. ۱۳۸٧/٩/۱
خیال باطل
٢روز شد که رفتی دیشب یه اس ام اس دادی و تمام می دونی فقط به یک نتیجه رسیدم اگه جای ما با هم عوض می شد و تو جای من بودی تو شرایط الان من اصلا دیگه مثل این ٢روز هیچ خبری ازم نمی گرفتی حسابی مشغول میشدی و می گفتی بی خیال این آدم همین کاری که تو این ۴٨ ساعت کردی من بی خودی التماس می کنم که حداقل دوستم بمون تو منو اصلا آدم حساب نمی کنی چه برسه به دوست ۱۳۸٧/۸/۱٦
تمام
همه چی به سادگی تمام شد همه دعواها همه التماس ها همه کوچک شدن ها و حتی کتک خوردن ها همه چی تمام شد , باید خوشحال باشم ولی چرا نیستم؟ چرا هر کسی به من میرسه میگه مبارکه چرا خوشحال نیستی؟ تو بهتر از هر کسی می دونی که هنوزم دیوانه وار دوستت دارم خیلی به من بدی کردی , خیلی منم همینطور ولی انگار به اذیت کردن همدیگه هم عادت کردیم دور شدن ازت برام محال تو را به خدا قسم حداقل بیا از این به بعد دوستای خوبی بمونیم , به من قول میدی هیچ وقت ترکم نکنی و بی خبرم نگذاری؟ ۱۳۸٧/٧/٢٧
عشق ابدی
تو وبلاگت نوشتی :
آنکه به پرسش آمدو فاتحه خواند و میرود گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان » ۱۳۸٧/٧/٧
من دیوانه
باشد این بار هم ،همانند هزاران بار دیگر چشم هایم را سفت می بندم تا که نگذارم شود جاری ،هزاران قطرۀ اشکم اگر تو چینین خواهی شوم دور از حقیقت باشد، این بار نیز نمی گریم . منی که خنده هایم مولود بغض است و با یک ناله می میرد همه گویند جدی یا که با خنده که تو دیوانه ای خوب میدانم خوب ؛ آری من دیوانه ام .اما همیشه پرسشی را در حسرتم که :« چرا دیوانه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟» آخر من خوب میبینم ، خوب و هر کس خوب می بیند ناگزیر دیوانه خواهد شد. ۱۳۸٧/٥/۱٤
فاصله
برای دلم نیست ..... که من بخاطر تسکینش ترا نگریسته ام هم اینگونه که تحمیلت نباشم حرفیست اتاقم را به شکل فراموشیت رنگ کرده ام به بی رنگی بی خیالی و چقدر فاصله اتاقم را پرکرده است. ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
تنگنا
دکتر علی شریعتی: چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو، اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست ۱۳۸٦/۱۱/٢٧
تولدت مبارک
۱۳۸٦/۸/٩
هرگز نمی بخشمت
چند روز که در گوشه ویرانی به تنهایی هام نگاه کردم و هر لحظه به هر چی دوست داشتن لعنت فرستادم ، می دونی من تا عمر دارم نمی بخشمت ، هر کی ندونه تو خیلی خوب می دونی که تو این همه سال چقدر تحمل کردم ،چقدر عذاب کشیدم ، تو که خوب می دونی که حسرت خیلی چیزها رو برای همیشه روی دلم گذاشتی ،جلوی هر کس و ناکس خوارم کردی،هر چی نباید بهم بگی گفتی و حتی اجازه دادی اطرافیانت هم همین کار را بکنند ، آخه زندگی برای تو چیه؟فقط هوس؟ مگه آدم یک نفر را چقدر خوار میکنه؟ چطوری می خوای جواب زندگیمو بدی؟چطوری می خوای جواب این عمر و احساس هام را بدی؟بدجوری قلبم رو شکستی ،حالا این قلبه شکسته رو چطوری پنهانش کنم؟؟!! می دونی این شعر را خیلی وقتها خیلی جاها خونده بودم ولی نمی دونستم یک روز تنها شعری خواهد بود که حرف واقعی دلم را می زند : من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم ار رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را ۱۳۸٦/٧/٧
عروسک
عجب عروسکی بودم برات نه؟ هر روز یه ساز زدی و منم هر روز یه جوری رقصیدم ؛ولی بازم راضی نشدی؟!!!! راست گفتند که سرنوشت را نمیشه کاری کرد، واقعا حالا یاد گرفتم که بااین سرنوشت لعنتی ستیز هرگز باید عادت کنم بر این تقدیر که هماره باید تنها باشم و انگار این است سرنوشت من . هنوز صبورم و منتظر که چه؟ ۱۳۸٦/۳/٢٥
درسی از نامردی و بی وفايی
تودرس من بودی که باید می آموختم ، درسی از نامردی و بی وفایی چه راحت به بهانهُ خرابی تلفنت به برنامه نامعلوم جدیدت رسیدی و چه راحت التماس ها و غرور قلبی که مفت به تو باخته را زیر پا گذاشتی و فقط به خودت فکر کردی!!!! جالب نیست وقتی بعد از نبودنت در تمام روز تا نیمهُ شب اشغالی و در جواب من می گویی که داشتم به یک نفر آدرس می دادم؟ آدرس چی؟آدرس قلبت؟؟؟یا آدرس جایی که تمام روز با او بودی!!!!! نه هر چه می اندیشم چیزی بیشتر از این برای از دست دادن ندارم،مگه نه اینکه بهم گفتی می خواهی امتحان بده ،می خواهی امتحان نده،باشـــــــــه حق با تو ، امتحان برای چی؟درس برای چی؟حتی زندگی برای چی؟وقتی که امیدی وجود ندارد و حتی بیش از این قلبی برای ضرب دیدن !!!!! راستی آسیب و لطمه من ضرورتی برای نمایش تو داشته است؟؟!!!! آیا وقتی تو به سختی میکوشی بهترین آنچه را که می توانی داشته باشی اشکهایی که می بارند در زمانی که هیچکس نمی داند مهم نیست؟ دیگه خسته شدم ، باور کن کم آوردم ،درد هم حدی دارد ،تحمل هم همینطور،کــــــــــــاش اسیرم نکرده بودی ،آنوقت قبل از اینکه خیلی چیزها اتفاق بیفته می رفتم ،کاش حتی الان راهی برای رفتن مانده بود چه راحت زنده زنده دفنم می کنی تو که نه شهامت نجات دادنم راداری و نه معرفتش را ، پس حداقل برام دعا کن ، فقط دعا کن که حودم شهامتش را پیدا کنم اخرین جمله ام هم اینه که : خودت میدونی که چقدر دوست دارم ،پس چرا؟ ۱۳۸٦/٢/۱٤
و همواره اين گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدايی در نمی يابد.
زمانی که زنگ زدی و گفتی ببخشيد،با همه ناراحتی و دلخوريم گفتم باشه ،گفتم تقصير من هم بوده، با خودم گفتم: کرامت من بی کرانه است چون دريا ،عشق من ژرف است باز چون دريا،هر قدر به تو بيشـــــــــــــتر می بخشم بيشتر دارم و به همين راحتی بخشيدمت ولی به یک روز هم نرسيد که پشيمانم کردی !!!چرا؟ من که از تو چيز زيادی نمی خواستم هميشه تو رفتی و من اينجا ماندم و به انتظار تو ،لحظه های خوب گريه را بينهايت بار مرور کردم آخ که چقدر نمک به زخم بی کسی هام پاشيدی !!!!!! حالا از من چی مونده؟دختری تنها که به ياد لحظه های قديمی ،پشت پرده های فاصله نشسته و می گريد؟!!!!و آن طرف پسری که بی توجه به اين گريه ها سرگرم مهمانی و خوشی است؟!!!!!!!!!!!!!!!! به هر حال به من حق بده که بگم خسته شدم و بگم که ميخواهم جايی دورتر از فصل فاصله ها بمانم جايی که دست هيچ ترانه ای به تنهايی و بی کسی ام نرسد . نترس !!!!! اگر تا آن سوی آسمان و ستاره هم بروم ،دستم به دامنهُ ديدار می رسد راستی قول ميدم که از تکرار آن ترانه که به انتظار يک بغض هزار ساله پير شد حرفی نزنم تو هم چيزی نگو حتی ديگه دل نگران نگرانی های من هم نباش می روم ،تو بمان و فقط خودت را آزار نده و بدان که دوست داشتنم اينقدر بود که اگر دو جان داشتم يکی رو به تو می بخشيدم و ديگری را برات فدا می کردم .
۱۳۸٦/۱/۳۱
تنها جراحت پايدار،جراحت رنجی است که از متحول نشدن خود می بريم.
اگر خیلی وقته ننوشتم برای اینه که: مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست . از چی بنویسم؟از اینکه وقتی مادرم کبودی پام را دید پرسید این چیه و من به دروغ گفتم یکی از دوستام محکم زده روی پام و اون هم کلی عصبانی شد که عجب آدمی بوده بگو کیه که من بهش زنگ بزنم بگم این دیگه چیه شوخی بوده؟ چرا دروغ؟؟؟ اخه کی باورش میشه اگر بگم کسی که لقب دوست پسر بهش دادم و با همهُ اذیت ها و بی محلی ها و حتی توهین و مسخره کردن هاش بازم نسبت بهش وفادار موندم آخرش بهم لقب داد ....... و با کمربندش این کبودی را درست کرد؟!!!!!!!!!اسفناک تر اینکه حتی به زبان هم عذر خواهی نکرد !!!!!!!!!!!!!!! شاید بعد از بلای قبلی سزای دوست داشتن چندین سالم این بود؟شاید هم معرفت پسرها بیشتر از این نیست !!!!!نمی دانم ،فقط می دونم این کبودی هم داره کم کم از روی پام محو میشه ولی زخم دلم چی؟کاری که با احساسم کرد چی؟ شاید وقتی امید را ازم گرفت اصلا فکر نکرد که این تنها چیزی است که دارم به هر حال من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام ،کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر،نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم ،این چنین بی دست و پا خود را چنان از طرح ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را ۱۳۸٥/٩/۳٠
شب یلدا
پارسال با همۀ دعواهات بازم کنارم بودی، یادته چه راحت دور از هر هیاهویی کنار هم نشستیم؟ یادته برای دیدنت تو این شبها چقدر ازت حرف شنیدم فقط چون می خواستم پیشت باشم؟ بسی گفتند :دل از عشق برگیر!که نیرنگ است و افسون است و جادوست! ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است آما نوشداروست!! چه غم دارم که این زهر تب آلود ،تن را در جدایی می گدازد، از آن شادم که در هنگامۀ درد،غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد:مرا مهر تو در دل جاودانیست، وگر عمرم به ناکامی سرآید ،تو را دارم که مرگم زندگانیست. دلم در تنگنای این قفس تنهایی که برام درست کردی داره میمیره ولی باور کن من نمرده ام هنوز! باور نمی کنی نه؟بیدار شو چه رفته است بر تو ،بر ما؟چرا چنین شده ای؟ بر آستان شعرم که نمی نشینی ،لااقل یادت باشد این ها را که می خوانی به تیک تاک روزهای رفته گوش بسپاری ، آزارم نداده ای،فقط در انتظارم گذاشته ای، میشه برگردی و این انتظار را تمام کنی و برای همیشه با من گام برداری؟ ۱۳۸٥/٧/۳
تعادل دنيا
تعادل دنیا گاهی به مویی بند است، حفره ای در من است که رویاهای من را می بلعد من کجا بودم؟با خود چه کردم؟ انگار که تو نردبان خواسته بودی ولی من فقط یک صندلی بودم با این همه فراموشم نکن وقتی که بر صندلی فرسوده ات می نشینی و به ماه فکر می کنی یک عمر من رو دنبالت کشوندی که اینطوری به خاکسترم بنشانی؟؟؟دفتردلم و احساسم رو عشقم رو تقدیمت کردی ولی افسوس تو حتی یک سطر هم از این دفتر نخواندی!!!!!!! تو جواب عشقمو چی دادی؟خیانت ؟؟ عشق حماقته ،یک تله خیلی قدرتمند ،رسم و رسوم جالبی داره اگه به یه نفر توجه کنی ولت می کنه دلت رو میشکنه و میره ولی اگه بهش خیانت کنی بهت توجه می کنه خیلی خنده داره نه؟؟ نه ؟؟؟تو که بهتر می دونی اینها رو،این کاری بود که تو با من کردی ولی من ریختم تو خودم و در خودم آرام شکستم، نمی دانم واقعا خدایی هست؟!!!! تو چطور میتونی رو آبروی من و دل شکسته ام خونه بسازی ؟ تو با من چه کار کردی؟ می فهمی؟؟ به خدا آرزوهای من زیاد نبود ، پاک بودن سخته؟آدم بودن مشکله؟ اصلا حتی سعی نکردی شرایطم رو درک کنی ،من چیززیادی می خواستم؟ من عشقم رو ،احساسم رو ،حتی آبروم و غرورم رو زیر پات گذاشتم و اما تو ............... آری تعادل دنیا گاهی به مویی وصل است ولی میدونی، دیکه اون مو در حال پاره شدن ۱۳۸٥/٥/۱٠
قهر
قهر کردی و رفتی تا بدانم ،رفتن را هم همیشه نمی شود ،در خواب خاطره گریه کرد؟ رفتی تا همه بدانند،دختری تنها در امتداد این کوچهُ غریب،تا ابد تنها ماند؟؟؟؟؟؟؟؟ انگار می دانستی ،که حتی خط و خاطره ات را هم ، در ازدحام این همه گریهُ بی گاه گم می کنم حالا به خلوت خواب هایم آمدی که چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آمدی دستی تکان بدهی و بروی که فراموش نکنم شکستن غرورم و رفتن بی بازگشت تورا؟؟!!!!!!! حالا بیا و به همان بهانه ای که می دانم و می دانی برگرد دلم برای گفتگوهایت تنگ شده،برای تو،برای آن دقایق ناماندگار که ما را بی خبر در خواب خاطره ها جا گذاشتندو رفتند می دانم که می آیی بیا و به حرمت این لحظه های پرگریه ام برگرد برگرد و لحظه ای حتی نامهربان کنارم باش تو که بهتر از هر کسی می دونی چقدر دوستت دارم پس چطور می توانی در این شرایط اینقدر مرا بی خبر بگذاری و اینقدر نسبت به من بی توجه باشی؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! می دانم بر می گردی ،و این کابوسها تمام می شود برمی گردی،مگه نه؟؟؟ ۱۳۸٥/۳/۱٦
اينجا نشسته ام و هنوز مات و مبهوتم که چرا؟ چرا خواستی بهم بفهمونی که اين روزها قرار است که خيلی بهت خوش بگذره؟ چرا؟؟؟؟؟
|